در روزگار قديم زني بود كه درباره ميوه دانايي شنيده بود و ان را طمع كرد . او از درويشي كه او
را صبور ميخوانيم جوياي آن ميوه شد :
(( چگونه ميتوانم اين ميوه را بيابم تا بتوانم دانشي بلا فصل پيدا كنم ؟ ))
درويش گفت : (( بهترين كار اين است كه نزد من اموزش ببيني . ولي اگر چنين نكني , بايد با
پشتكار تمام و گاه بدون وقفه به سراسر جهان سفر كني . ))
زن او را ترك كرد و نزد درويش ديگري به نام عارف دانشمند رفت .
بقیه در ادامه مطلب...