کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 1 خرداد ماه ، 1391
 
خدامراد دات کام
چهل دیداراستاد خدامراد
تالارگفتگو
اشو (عارف بزرگ معاصر)
موسیقی عرفانی و مدیتیشن
استادشیوانا
زنگ تفریح
مقالات گوناگون

پیغام کوتاه
ارشيو پيغام کوتاه   

 

ارتباط آن لاین


سایتهای یگر

هفت گام
اشوی عزیز






حقیقت نهایی زیاد دور نیست.نزدیک شماست. از خود شما به شما نزدیکتر است اما شما مدام در حال از دست دادن ان هستید.سالهاست که اینگونه است و این تبدیل به یک عادت شده است. و اگر این عادت شکسته نشود نزدیکترین چیز تبدیل به دورترین چیز میشود و اگر از این عادت فرا تر نروید خدا حقیقت یا هر انچه اسمش را میگذارید تنها یک اسطوره ,نظریه ,عقیده ویک باورخواهد ماند و تبدیل به یک تجربه نخواهد شد.





بقیه در ادامه مطلب...



اگر خدا به یک تجربه تبدیل نشود باور بیهوده خواهد بود و این به شما کمکی نخواهد کرد و بر عکس مانعی بر سر راه شما خواهد شد . در این صورت شما خودتان را فریب میدهید "بله به طریقی انرا شناخته ام". باور تبدیل به فریب میشود.ان دریچه ای به دنیای بیرون نیست. شما علم انرا دارید اما انرا نشناخته اید.
به خاطر داشته باشید که دروغ به اندازه اعتقاد پوچ سد راه شما نمیشود. اگر اعقاد پوچ داشته باشید دیگر بدنبال حقیقت نمیروید. شما مجبورید از میان سکوت عبور کنید.باید قطعا بمیرید و دوباره متولد شوید.باور سد راه میشود و اطمینان غلطی به شما میدهد که حقیقت را شناخته اید. باور یک قرض از دیگران است . بودا چیزی میگوید مسیح چیزی میگوید محمد چیزی میگوید سپس ما به دنبال آنها میرویم آنها را باور میکنیم. این در شما موقعیتی را بوجود می آورد که در آن فاصله نزدیک بنظر خواهد آمد در صورتی که اینطور نیست و آن ذهن را گمراه میکند.
بگذارید یک داستانی را به شما بگویم : روزی یک ماهی در دریا صدای کسی را شنید که در مورد دریا صحبت میکرد.ماهی برای اولین بار بود که میشنید چیزی بنام دریا وجود دارد.او شروع به پرسش جستجو کرد اما هیچ کس نمیدانست که دریا چیست. او از تمام ماهی ها از کوچک تا بزرگ از شناس تا ناشناس پرسید اما هیچ کس نتوانست پاسخ او را بدهد که دریا کجاست . همه آنها گفتند که در مورد دریا شنیده اند. همگی آنها گفتند : در زمان های گذشته پدران ما از این موضوع آگاه بودند.
آنها گفتند : "در کتاب مقدس این را گفته اند".
 دریا همه جا در اطراف آنها بود . آنها در دریا بودند در آن صحبت میکردند و در آن زندگی می کردند
گاهی اتفاقات آنقدر در نزدیکی ما اتفاق می افتند که ما از آنها فراموش میکنیم. نزدیکترین چیزها آنقدر به ما نزدیک هستند که ما نمیتوانیم به آنها نگاه کنیم. دلیلش اینست که برای نگاه کردن به چیزی فاصله ای نیاز است و بین شما و خدا هیچ فاصله ای نیست همان طور که بین ماهی و دریا هیچ فاصله ای نیست. حتی یک شکاف کوچک. ماهی قسمتی از دریاست درست مثل موج ها.دریا نیز گستره ای بی انتها از هستی ماهی است. آنها دو چیز مجزای از همدیگر نیستند . آنها در کنار همدیگر وجودیت دارند و وجود آنها به یکدیگر متصل است . جسم آنها ممکن است متفاوت باشد اما روح درونی آنها یکی است. موقعیت یکسانی برای ماست. ما همچنان در مورد خدا سوال می کنیم – چه خدا وجود داشته باشد چه نداشته باشد – و برای آن می جنگیم یا با آن دشمنی میکنیم. عده ای به او ایمان دارند عده ای نه . بعضی میگویند او یک افسانه است برخی دیگر میگویند او حقیقت است. اما تمام گفته های آنها به کتابهای مقدسشان بستگی دارد. هیچ کس تجربه بی واسطه  ندارد. منظور من از بی واسطه اینست که تجربه باید درون شما رشد کرده باشد  . آنقدر عمیق باید باشد که احساس نکنید چه زمان آن شروع شده و کی پایان یافته است.
خدا موضوع هیچ جستجویی نیست.او موجودی کاملا فردیست.تو او را هیچ کجا نمیتوانی بیابی چون او همه جا است. اگر بدنبال او باشی او را در جایی پیدا نمیکنی. هر چه وجود دارد خداست.خدا بتنهایی یعنی همه هستی.تمامیت و دریایی که اطراف توست. دریای زندگی
اولین چیزی که باید قبل از ورود به سلطنت خدا بیاد داشت اینست : او خیلی دور نیست . درست همان جایی است که تو هستی. همین الان درون خدا نشسته اید . درون او نفس میکشید.
این مطلب را باید مدام به خود یاد آوری کنید . حتی برای لحظه ای آنرا فراموش نکنید چون با فراموش کردن آن تمام جستجویتان به خطا خواهد رفت.او دقیقا همان جایی است که شما هستید. مرکز وجودی شما ,مرکز وجودی او نیز است
اگر این بیاد آورده شود تمام جستجوی شما بطور کیفی متغیر میشود. پس شما در جستجوی چیزی بیرونی نیستید بلکه در جستجوی چیزی کاملا درونی. همچنین شما در جستجوی چیزی نخواهید بود که در آینده قرار است اتفاق بیافتد.این میتواند هم اکنون روی دهد . از این رو همه چیز اسان خواهد شد . اگر حقیقت چیزی در آینده بود شما میباید مصمم و نگران بودید. چه کسی میداند که در آینده اتفاق می افتد یا نه ؟ آینده نا مشخص است ,شما ممکن است آن را از دست بدهید . همانطور که همیشه همینطور بوده است . اما اگر خدا ,هستی ,نفس و شما در اینجا و اکنون است پس هیچ گونه شکی وجود نخواهد داشت , هیچ نگرانی و عصبیتی.
با گم کردن آن نیز شما آنرا از دست نمیدهید . ممکن است که سالهاست چنین باشد اما شما آنرا هرگز از دست نداده اید چون او همیشه در آنجا بطور پنهانی منتظر شما هست تا به آن نگاهی بیافکنید . شما همیشه در حال نگاه به بیرون بوده اید . تمرکز شما بر دنیای بیرون بوده است در حالی که آن چیزی که به دنبال آن هستید درون شما وجود دارد – وجودیت شماست.
خدا یک شیئ نیست . او به عنوان یک شیئ وجود ندارد . هر آنچه نظریه پردازان میگویند بطور قطع اشتباه است . تو نمیتوانی او را بپرستی چون او درون شخص پرستنده است . تو نمی توانی دعا و نیایش کنی چون او از همان جایی که دعا بر میخیزد می آید. تو نمیتوانی او را جستجو کنی چون او درون توست
اولین چیزی که باید به خاطر داشت همین است چون با این کار تمام تلاش تو از نظر کیفی تغییر خواهد کرد . بنابر این تو جایی نخواهی رفت و عجله و بی تابی ای وجود نخواهد داشت . بر عکس هر چه بیشتر صبر پیشه کنی ,جستجوی تو آسانتر خواهد بود و هر چه کمتر در جستجوی او باشی , او به تو نزدیک تر خواهد بود. زمانی که تو مطلقا به دنبال او نیستی ,تنها موجود هستی و هیچ حرکتی نداری ,آن زمان او از راه میرسد .
این جستجو از لحاظ کیفی تغییر میکند . این جستجو یک بی جستجویی است . هر چه بیشتر به دنبال او باشی بیشتر آنرا از دست خواهی داد . اگر او خیلی دور بود ممکن بود حق با تو باشد و باید او را جستجو میکردی . او اینجاست ,همین اکنون است. در این لحظه است که خدا بر تو وارد میشود چون تو بدون او نمیتوانی باشی . او اقیانوس است و تو ماهی درون آن .
پس عجله نکن و صبور باش . هدفی در کار نیست – خود تلاش هدف است . ما با مراقبه چیزی را به دست نخواهیم آورد . خود مراقبه هدف است . مراقبه یک راه نیست بلکه خود پایان است . پس بر خود اجبار نکن و آرام باش . برای چیزی تلاش نکن
لحظه ای که بطور کامل در سکون باشی به او دست یافتی.پس چیز بیشتری وجود ندارد .  و این هر لحظه ممکن است اتفاق بیافتد . خدا زندگی ست ,هستی ست ,تمام جریان است.
اما مشکلاتی وجود دارد . نظریه پردازانی آن را بوجود آورده اند . اولین مشکلی که آنها بوجود آورده اندنگرش عمیقی از محکوم کردن خود است . تو همچنان خود را محکوم میکنی : تو گناه کار هستی – آنها در تو گناه بوجود می آورند . چگونه یک گناه کار میتواند خدا باشد . فرد مجبور است از این گناه رهایی یابد . او مجبور است برای گناهانش رنج بکشد . پس به زمان نیاز است . او باید خالص شود و زمانی که او مقدس شد میتواند چشمه هایی از خدا را حس کند.
بویژه در غرب ,مسیحیت به همه افراد یک احساس گناه عمیقی داده است . هر کسی نه تنها در مورد گناهانی که خودش مرتکب شده بلکه در مورد گناهانی که آدم و حوا نیز در آن  ابتدا مرتکب شده اند ,گناه کار محسوب میشود . شما مسئول آن هستید . شما حامل بار عظیمی از گناه هستید بنا براین چگونه می توانید فکر یا خیال آنرا بکنید که خدای بزرگ لحظه دارد بر شما حادث میشود ؟ شیطان میتواند بر شما وارد شود اما خدا نه . شما میتوانید خود را شیطان تصور کنید اما به عنوان خدا هرگز.

این تولید گناه نه تنها برای شما بلکه برای مذاهب نیز مورد نیاز بود . بازار کار آنها تنها زمانی میتواند رواج داشته باشد که در شما گناه بوجود آورند . تمام کار مذاهب بستگی به احساس گناهی که آنها در توده های مردم میتوانند درست کنند ,دارد. کلیساها ,معابد و مساجد به گناه کاری شما بستگی دارند . خدا آن گناهان را نیافریده است . گناهان شما آن گناهان را بوجود آورده است . زمانی که احساس گناه میکنید به یک کشیش نیاز دارید تا به او اعتراف گناه کنید . به کسی نیاز دارید تا شما را راهنمایی کند ,پاکتان کند . در این صورت شما مرکز خودتان را از دست داده اید – اکنون کسی میتواند شما را راهنمایی کند.
شما تنها زمانی میتوانید مرکز درونی خود را از دست بدهید که یک پیرو از این مذاهب باشید. اگر درست به مرکز وجودتان برسید ,دیگر نیازی به پیروی از کسی ندارید. زمانی که خودتان نیستید ,بخشی از جمعیت دیندار میشوید . پس شما تعلق پیدا میکنید به مسیحیت ,اسلام و هندویسم  و این تعلق داشتن ها خود ایجاد احساس گناه میکنند . شما نمیتوانید تنها باشید . آنقدر گناه کار هستید که نمیتوانید بر پای خود بایستید . نمیتوانید بر خود وابسته یا مستقل باشید . پس به فرد ,سازمان ,فرقه ,مذهب و ناجی نیاز است تا بتوانید در زیر چتر آن خود را مخفی کنید و گناه خود را فراموش کنید . و بعد شما نیاز مند به یک ناجی میشوید , به کسی که بتواند رنج گناهان شما را تحمل کند و این براستی مزخرف است .
مسیحیان میگویند مسیح بخاطر گناه تمام بشریت رنج کشید . تمام منطق این سخن مزخرف است . آدم گناهی را مرتکب شد و شما مسئول آن هستید . پس مسیح بخاطر شما رنج میکشد و اشتباه شما بخشیده میشود , گناه شما بخشیده میشود . پس تمام معامله بین آدم و مسیح است و شما فقط عروسک خیمه شب بازی آن هستید . گاهی آدم شما را راهنمایی میکند بنا بر این شما به گناه کشیده میشوید و گاهی مسیح شما را راهنمایی میکند پس شما بسوی سلطنت خداوند حرکت میکنید . از این رو تمام هستی شما پوچ و بیهوده است . برای استثمار, مذاهب مجبور به ساختن گناه شدند . شما آنگونه که هستید پذیرفته نمیشوید, این در شما احساس گناه بوجود می آورد  و همین احساس گناه است که شما نمیتوانید خود را خداگونه انگارید.
به نظر من این احساس گناه باید از بین برود . شما گناهکار و مجرم نیستید . هستی همانگونه که هستید شما را پذیراست . چون خداوند اینگونه خواسته است . پس همانگونه که هستید مورد قبول واقع اید
دومین چیزی که باید بخاطر بسپارید اینست که خود را محکوم نکنید . در غیر اینصورت هیچ چیز تغییر نخواهد کرد . خود را نفی نکنید و دشمن خود نباشید . دوست داشتنی باشید ,صمیمانه باشید و همانطور که هستید خود را قبول کنید. منظور من این نیست که در شما هیچ مشکلی وجود ندارد یا به هیچ تغییری نیاز ندارید . شما به تغییر نیاز دارید . مشکلاتی وجود دارند اما آنها گناه نیستند . آنها بیماری هستند , نا خوشی هستند .
شخصی تب دارد – او که گناه کار نیست . او به غمخواری و کمک نیاز دارد تا از آن رهایی یابد . اگر آن بیماری را محکوم کنید و او نیز تب خود را محکوم کند ,بعد همه چیز به به خطا میرود . چون همین که شما تب خود را محکوم کنید آنرا تحت فشار قرار میدهید . بعد فرد بیمار به دیگران میگوید : من احساس تب نمیکنم و تب ندارم . از این رو همین که او بگوید من تب دارم , دیگران به او به چشم یک گناه کار می نگرند . پس می گوید من سالم هستم. چه کسی می گوید من تب دارم ؟ حتی اگر درجه تب هم بیانگر تب باشد , می گوید آن اشتباه است و من حالم خوب است . او نمی تواند تب اش را قبول کند و هیچ درمانی وجود نخواهد داشت . او به مخفی کاری و سرکوب ادامه میدهد و این کاری است که شما آنرا انجام می داده اید.
مشکلاتی وجود دارند اما به خاطر داشته باش مشکلات تنها بیماری هستند نه گناه . آنها خطا و اشتباهاتی هستند که گناه نیستند . شما گناه کار نیستید . ممکن است شما را نادیده گرفته باشند و ممکن است شما به اندازه کافی از زندگی خالص و عاری از گناه آگاه نباشید اما این بدان معناست که شما بی گناه هستید نه گناه کار . سعی کنید تفاوت را بفهمید چون این مسئله بسیار پر اهمیتی است.
در این کمپ به نظر من شما خدا هستید . شما ممکن است اشتباهاتی داشته باشید , خدای درون شما بیمار یا نادان باشد , ممکن است اشتباهاتی را مرتکب شده باشد , اما او هیچ گناهی را نمی تواند انجام دهد . تفاوت در کجاست ؟ وقتی شما کار اشتباهی انجام میدهید خود را محکوم نمی کنید بلکه سعی می کنید بفهمید چرا آنرا انجام داده اید . اشتباه محکوم می شود اما خود شما نه . با گناه تلقی کردن آن خود شما محکوم می شوید – شما خطا کردید نه خود عمل .
اعمال شما ممکن است خطا باشد اما خود شما نه . شما همانگونه که هستید پذیرفته هستید . وجود شما بالاترین گلی است که بر روی این زمین روئیده شده . شما نمک این زمین هستید . هر چند خطا کار ولی شکوه و عزت هستی هستید  .
بیاد داشته باشید من شما را پذیرفته ام و از شما می خواهم تا خودتان را بپذیرید .
نه این که نیازی به تغییر نیست . از طریق همین پذیرش است که تغییر امکان پذیر میشود . همین که وجود خود را پذیرفتید , سر کوبی وجود نخواهد داشت و تمام هستی تبدیل به آگاهی می شود . نیازی به مخفی کردن نیست . نیازی نیست بخش هایی از خود را به درون تاریکی و نا خود آگاه ببرید .
نا خود آگاهی محصول مسیحیت است . چیزی همانند ناخود آگاهی وجود ندارد . اگر خود را قبول کنید , تمام ذهن شما به آگاهی تبدیل خواهد شد . و اگر خود را نا دیده بگیرید , پس بزنید و محکوم کنید , قسمت های محکوم شده به سمت تاریکی به حرکت در خواهد آمد . نه این که آنان اکنون عمل نکنند یا بیشتر عمل کنند بلکه کنش آنها مخفی خواهد بود . در ظاهر وجود ندارند اما بطور مخفی عمل خواهند کرد . مستقیما با آنها روبرو نمیشوید ولی آنها هنوز وجود دارند . نا آگاهی توسط گناه بوجود می آید.
همین که قبول کردید نا آگاهی ای وجود ندارد , سد راه از میان خواهد رفت و مرزها از بین می روند . آگاهی و نا آگاهی یکی می شوند همانطور که واقعا هستند و باید باشند . همین که دو گانگی درونتان  ناپدید شد و شما تبدیل به موجودیتی واحد شدید , سکوتی ژرف بر شما نازل می شود و به لحظه پر برکتی دست میابید . این لحظه تنها با از بین رفتن حدودها , تقسیمات و بخش ها حادث میشود .
بمحض رسیدن به این وحدت شما دوباره سلامتی خود را به دست می آورید . در هر لحظه سپاس گذار هستی می شوید . شکر گذاری ای بر شما حادث می شود و این را من عبادت می خوانم . این عبادتی برای خدایی خاص نیست بلکه نگرشی است درونی نسبت به هستی ای که زندگی , عشق و نور را به شما داده است . هستی ای که باران رحمت را بر شما نازل میکند ولی این نیازمند وحدتی درونی است.
پس این دومین نکته ایست که باید به آن توجه داشت : احساس گناه نکنید , حس نکنید یک گناه کار هستید و حس نکنید در شما خطایی وجود دارد . اگر اینطور بود شما اکنون اینجا نبودید . شما هستید چون خدا تا اکنون شما را باقی نگه داشته است . شما هستید چون تمام هستی از شما حمایت میکند . شما هستید چون ارزش به درد سر افتاده را دارید . خود را قبول کنید و نگرشی عاشقانه نسبت به خود داشته باشید .
مسیح در جایی می گوید : دشمنان خود را همچون خودتان دوست داشته باشید . اما هیچ کس خودش را دوست ندارد پس چگونه میتوانید دشمنان خود را همچون خودتان دوست داشته باشید ؟ شما در واقع از خودتان بیزار هستید . اگر خود را دوست داسته باشید , به نظر من شما کاملا مذهبی خواهید بود . تنها فردی میتواند دیگران را دوست داشته باشد که خودش را دوست دارد . فردی که از خود بیزار است , نمیتواند عاشق دیگران باشد .
اگر خودتان را دوست نمی دارید , چگونه می توانید کس دیگری را دوست داشته باشید ؟ اگر خود را نپذیرید , چگونه میتوانید کس دیگری را بپذیرید ؟ پس به اصطلاح مقدسین شما مادام خود را محکوم می کنند همچنان تمام دنیا را محکوم می کنند . لحظه ای که آنها خود را محکوم می کنند , آنها تمام هستی را محکوم می کنند و شما در ردیف اول این محکومیت قرار دارید . اگر هستی درونی شما محکوم شود , پس چگونه می توانید هستی ای که از شما دور است را قبول کنید . خطاهایی وجود دارند ولی آنها در وجود شما نیستند , بلکه در اعمال شما هستند , در رفتار شما نه در خود شما . اعمال شما گاهی اشتباه هستند اما به دلیل نا آگاهی شما بوجود می آیند . نه این که شما گناه کار هستید. آن اشتباهات وجود دارند , چون شما هوشیار نیستید . خدا درون شما خفته است . خوابی عمیق, گاهی حتی می توانید صدای خرناس او را نیز بشنوید .
تلاش من در این کمپ اینست تا بتوانم مقداری آن خدای درون شما را بیدار کنم , مقداری برای خواب درونی مزاحمت ایجاد کنم , کمکی کنم تا او بیدار شود . این گناه نیست و همین که شما شروع به هوشیار شدن کردید تبدیل به انسانی متفاوت خواهید شد , بطور کامل بیدار خواهی شد , به نیروانا یا سرزمین خدا خواهی رسید .
سومین چیز برای بیاد ماندن : در این کمپ ما کارها , تکنیک ها و روش های زیادی را انجام خواهیم داد . اما پشت همه آنها یک چیز همیشه ثابت است , جستجوی آگاهی.پس در اینجا هر کاری را که انجام می دهید , هوشیار باقی بمانید, شاهد باقی بمانید . در حین انجام مراقبه , رقص و آواز هوشیار باقی بمانید و هرگز آگاهی خود را از دست ندهید .
با وقوع هر حادثه ای , مرکزی درون شما به نگریستن آن ادامه می دهد . آن یک شاهد است . بدن ممکن است جست و خیز کند , فریاد بکشد , ناله کند و یا دیوانه شود – ذهنتان ممکن است تبدیل به یک گرد آب شود اما تنها یک شاهد باقی می ماند .
پس در حین این که بدن و ذهنتان کارهای زیادی انجام می دهند تنها یک چیز عمیقا درون شما بطور مخفی به مشاهده تمام وقایع ادامه میدهد . تماس خود را با آن از دست ندهید.                             

این ترجمه هدیه ای است از طرف ایمان عزیز



کلمات کليدي :

ارسال شده در مورخه : پنجشنبه، 20 مرداد ماه ، 1390 توسط admin  چاپ مطلب

 

مرتبط با موضوع :

 سفردرونی  [شنبه، 9 مهر ماه ، 1390]
 جواب سوالات ما  [دوشنبه، 31 مرداد ماه ، 1390]
 چند مقاله عرفانی زیبا  [دوشنبه، 31 مرداد ماه ، 1390]
 کتاب بسیار زیبای مراقبه و مراقبه  [شنبه، 29 مرداد ماه ، 1390]
 کتاب بسیار زیبا و نایاب مزه ای از ملکوت  [شنبه، 29 مرداد ماه ، 1390]
 کتاب زیبای بلوغ  [پنجشنبه، 6 مرداد ماه ، 1390]
 آهنگ زیبای ژاپنی مراقبه  [جمعه، 15 بهمن ماه ، 1389]
 آرام بگیر  [سه شنبه، 28 دي ماه ، 1389]
 پرسش: اوشوی عزیز، هدف اصلی زندگی شما چیست؟  [پنجشنبه، 9 دي ماه ، 1389]
 ارزش خودت را دریاب  [پنجشنبه، 9 دي ماه ، 1389]

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : jip25ziq
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]
امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد


اشتراک گذاري مطلب


انتخاب ها

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب


 
موضوعات مرتبط

اشوی عزیز

صفحه اصلي |  جستجو |  دريافت فايل |  آرشيو اخبار |  تماس با ما
راه وقتی هست که فاصله ای هست،بین تو و خدا فاصله ای نیست

www.khodamorad.com

Info@khodamorad.com